دلم برای خونه پدری تنگ شده . دلم میخواهد  صبح ها با صدای گرم پدرم از خواب بیدار بشم و بشینم سر میز صبحونه و مادرم برایم توی چاییم شکر بریزه و برای خوردن یک لقمه نون وپنیر  ناز بکنم.

.

.

.

صبح ها با صدای زشت زنگ ساعت بیدار میشم و صد بار میگم پاشو دیر شد تا اهالی خونه را بیدار کنم وچایی دم نشده ای میخورم و با سرعت از خونه میام بیرون و راستشو بخواهید زیاد هم با پسرم سر نخوردن صبحانه بحث نمیکنم چون همیشه دیره .

دلم به این اندازه تنگ شده