سوت وکور

چند وقتی که تعداد زیادی از دوستان دنیای مجازی از وبلاگ نویسی خداحافظی کردند و تعدادی هم حالا به هر دلیلی پیداشون نیست .

اول از همه وبلاگ ناهید عزیز (نامه ) ، رونیکا ، ام اس و قاصدک ، ام اس و یک دل تنها ، مژی جون و یاداشتهایش ، زن زمانه ، سیروس  و................

توی دنیای مجازی جای همه بدجوری خالیه .

 

                                                         

اعتراف

اوایلی که فهمیدم ام اس دارم دکترم بهم میگفت باید با مریضی ات بسازی و تا میتونی روحیه و

شادابی ات را حفظ کنی . بعد از اینکه از بیمارستان اومدم تصمیم گرفتم بیشتر از هر چیزی به خاطر پسرم ام اس را فراموش کنم .شروع کردم زندگی سابق را ادامه دادن ولی الان کم آوردم .

خستگی دایم ، تاری چشم(تا خسته میشم چشمم تار میشه)، کند شدن همه کارهایم و..........و چون در ظاهر هم مشکلی ندارم همه یا نمیدونن من ام اس دارم  یا یادشون رفته و از من توقع زیادی دارند .

خدایا صد هزار مرتبه شکر ولی توی بد برزخی هستم .

 

کلاه گشاد

اواخر شهریور که برنامه سال تحصیلی را به من دادند پیش خودم فکر کردم که چقدر خوب منو تحویل گرفتند و با اینکه یک معلم با سابقه دارند کلا س پیش دانشگاهی را دادند به من ( کتاب زیست شناسی پیش دانشگاهی پر حجم وسنگینه)

هفته اول مهر که گذشت دیدم این همکار نزدیک به بازنشستگی  به من گفت: من فقط زیست اول درس میدم چرا خودمو خسته کنم و گلومو پاره کنم مگه اول یا پیش درس بدی حقوقت فرق میکنه؟

دیدم که داشتن تجربه خیلی خوبه .حالا من همه اش دارم یکی توی سرخودم، یکی تو سر کتاب درسی و یکی هم تو سر انواع و اقسام کتابهای کنکور میزنم .

رونیکای عزیز

چه قدر جای رونیکای عزیز و دوست داشتنی توی این دنیای مجازی خالیه

 

 

 

باز هم ام اس

فردا باید از ام اس بگم .

توی کتاب زیست شناسی سوم بحثی در مورد ایمنی بدن و بیماریهای خودایمنی و صد البته ام اس است.

شروع به درس دادن که میکنم ناخوداگاه صدام میلرزه ، حالم بد میشه و اشک توی چشمام جمع میشه و یاد پلاک هام میفتم.  برای بچه ها با چشم بسته سلولهای عصبی تخریب شده راپای تخته میکشم و تمام نگرانی هایی که سعی کرده بودم بهشون فکر نکنم میان سراغم.......

خدایا فردا را به خیر بگذرون ....................

سلامی دوباره

سلام وصدسلام به دوستان عزیزم

بالاخره این کامپیوتر ما درست نشد که نشد و مجبور شدیم هاردشو به کل عوض کنیم

واقعا دسترسی نداشتن به این دنیای مجازی آدمو دیوانه میکنه .

شب ها مثل خوابگردها تو خانه راه می رفتم و دلم به شدت برای وبلاگ و صد البته دوستانم تنگ شده یود.

ماه مهر هم با همه خوبی ها و بدی ها شروع شد و بعد از 3 ماه تعطیلی رفتم سرکار و مثل روز روشنه که چقدر برام سخته........... ولی الان تا حدودی عادت کردم .

 باید از شاگردهام تعریف کنم ...........................