اوایلی که فهمیدم ام اس دارم دکترم بهم میگفت باید با مریضی ات بسازی و تا میتونی روحیه و

شادابی ات را حفظ کنی . بعد از اینکه از بیمارستان اومدم تصمیم گرفتم بیشتر از هر چیزی به خاطر پسرم ام اس را فراموش کنم .شروع کردم زندگی سابق را ادامه دادن ولی الان کم آوردم .

خستگی دایم ، تاری چشم(تا خسته میشم چشمم تار میشه)، کند شدن همه کارهایم و..........و چون در ظاهر هم مشکلی ندارم همه یا نمیدونن من ام اس دارم  یا یادشون رفته و از من توقع زیادی دارند .

خدایا صد هزار مرتبه شکر ولی توی بد برزخی هستم .