خانه مادربزرگم تقریبا خیابان بقلی خانه ماست . من به زور سالی ۳-۲ بار بهش سر میزدم.

الان مادر بزرگم بیمارستان و بخش آی سی یو است و تقریبا بیهوش و من هر روز بهش سر میزنم ودایم به خودم میگم چرا وقتی که سرحال بود و به من میگفت چشمام به دره که یکی از نوه ها بیاد و بهم سر بزنه قدر اون زمان را ندانستم.

چقدر همه چیز سریع اتفاق میفته