خانه مادربزرگم تقریبا خیابان بقلی خانه ماست . من به زور سالی ۳-۲ بار بهش سر میزدم.
الان مادر بزرگم بیمارستان و بخش آی سی یو است و تقریبا بیهوش و من هر روز بهش سر میزنم ودایم به خودم میگم چرا وقتی که سرحال بود و به من میگفت چشمام به دره که یکی از نوه ها بیاد و بهم سر بزنه قدر اون زمان را ندانستم.
چقدر همه چیز سریع اتفاق میفته
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت15:48توسط ماندانا |
|