تبليغاتX
ام اس خاموش

ام اس خاموش

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت13:16توسط ماندانا | |

شنبه ها من بیکارم وبطور معمول بعد از راهی کردن اهالی خانه میخوابم تا کمبود خواب هفته گذشته را جبران کنم .

ساعت ۸:۴۵دقیقه تلفن زنگ خورد منم خواب خواب تلفنو جواب دادم .از اون طرف دیدم خانمی با صدای جوان داره تمام تلاششو میکنه مودب باشه و بعد از چند دقیقه سلام واحوال پرسی به من گفت : کتابی با این مشخصات برای شما که بچه ای ۴ ساله داری داریم و.................

بعد از چند دقیقه من تازه فهمیدم چه خبره گفتم من اصلا بچه کوچک ندارم  خانمه گفت خوب برای افراد ۱۹تا ۲۴ ساله کتابی به این مشخصات داریم............

هر چی من می گفتم نمی خواهم اون کتاب تازه ای را معرفی می کرد تا عاقبت بعد از حدود ۱۰دقیقه راضی شد که قطع کنه

خریدن کتاب یکی از کارهای مورد علاقه منه .دوست دارم برم شهر کتاب و مدتی بچرم ببینم چه کتابهای جدیدی اومده و خلاصه اصلا با این روش خرید کتاب موافق نیستم.

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت10:40توسط ماندانا | |

ترم اول سال تحصیلی یواش یواش داره تمام میشه. و از اوایل دی ماه هم امتحانها شروع و کار برای ما معلم ها سبک میشه چون حدود سه هفته ای کلاس تعطیله و البته خوب وقت استراحت خوبیه.

دو تا کلاس سوم تجربی دارم که تقریبا هر دو کلاس بچه های خیلی درسخوانی دارد بر عکس یک کلاس پیش دانشگاهی دارم که ۱۵ نفر بیشتر نیستند که بطور معمول حداقل ۳ نفر غایب دارند که تا حالا همچین کلاس و دانش آموزان تنبلی نداشتم .

وقتی درس میدم بدون اغراق ۴تا ۵ نفر چرت میزنن و بقیه با هم حرف میزنن یک زنگ که کلاس اونها میرم واقعا به اندازه ۱۰کلاس خسته میشم چون این ها حرف میزنن و من صدامو بلند تر وبلندتر می کنم تا آخر سر که از کلاس میام بیرون حنجره ام درد گرفته و بدتر از همه اینه که چون به درس گوش نکردند یاد نمی گیرند و چلسه بعد باید دوباره درس را تکرار کنم با این تفاوت که این دفعه گوش می کنند

جالبه که حرف کنکور هم میشه همه اشون فقط به سراسری فکر میکنن و دانشگاه آزاد را یک جورایی بی کلاسی میدونن وبراشون بدجوری افت داره

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت9:38توسط ماندانا | |

برای بدست آوردن روحیه با دختر خواهرم جمعه شب رفتیم کنسرت .البته اسمش کنسرت بود چون همه لبخوانی میکردند.

هرچی به اصطلاح خز و خیل (نمیدونم دیکته اش چه جوره) توی شبکه ایران موزیک بود اومده بودند .

البته من فقط گروه 7(سون) را می شناختم . به هر حال بهتر از هیچی بود.

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت10:35توسط ماندانا | |

نمیدونم چرا بعضی اوقات یک حلقه تنگ از اتفاقات بد زندگی دور آدمو میگیره.

این روزها بدجوری احساس خفگی میکنم

دختر عموی نازنینم سرطان روده پیشرفته گرفته ومن با صدای زنگ هرتلفن تمام بدنم میلرزه و خوب طبق معمول توی شرایط استرس بیخواب میشم و چشمم هم که خوب همراهی میکنه وتار میشه و من کلافه تر.........

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت23:14توسط ماندانا | |

چند سالی میشه که ازمحسن مخملباف خبری نیست.

برحسب اتفاق یک فیلم جدید از مخملباف به دستم رسید به اسم فریاد مورچگان (سال۲۰۰۶).

داستان در هند می گذره و فیلم پر از اعتقادات عجیب و غریب هندی هاست.

البته  فیلم کاملا به سبک وسیاق مخملباف و اعتقاداتشه

 

+نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت13:20توسط ماندانا | |