تبليغاتX
ام اس خاموش

ام اس خاموش

 

این روزها بدجوری خسته ،بد اخلاق و بی حوصله ام نمیدونم چرا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت22:38توسط ماندانا | |

از طرف هلن عزیز به بازی کتاب دعوت شدم:( ۵ کتاب مورد علاقه ات را میگی و ۵ نفر دیگه را به ادامه این بازی دعوت می کنی)

من کتاب زیاد خواندم و خیلی بیشتر از ۵ کتاب مورد علاقه دارم ولی خوب ۵ تا از جدید ترین کتابهای مورد علاقه ام را میگم.

۱- کنار ساحل پیدرا..............پائولوکوئیلو

۲- چهل سالگی .................ناهید طباطبایی

۳- بادبادک باز....................خالد حسینی

۴- زمستان ۶۲...................اسماعیل فصیح

۵-آدمکش کور...................مارگارت اتوود

 

منهم  دوستان عزیزم طلا خانم نویسنده ،میراکل بستنی توت فرنگی ،پرنس شاهزاده ای با اسب ، علی علمی وتحقیقی و هانیل  دوران محکومیت من  را به ادامه بازی دعوت می کنم.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت16:59توسط ماندانا | |

توی دوران دانشگاه با یکی از همکلاسی هایم خیلی صمیمی شدیم . خصوصا دوران پایان نامه چون هر دو تقریبا روی یک موضوع کار می کردیم ارتباط بیشتر شد . توی دوران بیماری من هم خیلی بهم لطف کرد و از اون به بعد خیلی برای تمام کردن پایان نامه با توجه به شرایط من به من کمک کرد.

ارتباط ما ادامه داشت تا ۳ ماه پیش که نمیدونم چی شد که دیگه جواب تلفن های منو نمیده .اول نگرانش شدم ولی بعد فهمیدم که با دیدن شماره من جواب نمیده.

هر چی فکر می کنم چی شده سر در نمیارم . هم یک جورایی از دستش دلخورم چون قهر کردن مال سن وسال من و اون نیست وهم دلم برایش تنگ شده.

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت7:59توسط ماندانا | |

گهی پشت به زین وگهی زین به پشت      

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت7:25توسط ماندانا | |

اسکاول شین  توی یکی از کتاب هایش میگه:

اگر آدمی هماهنگ و شادمان باشه سلامت نیز خواهد بود. هر گونه نقص در بینایی نشانه ترس ، سوءظن، واهمه از رویدادهای ناخوشایند و زیستن در آینده یا گذشته به جای زندگی در  "حال " است.

چند روزه بد جوری ذهنم درگیر این نوشته شده.

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت8:37توسط ماندانا | |

 دلم برای خونه پدری تنگ شده . دلم میخواهد  صبح ها با صدای گرم پدرم از خواب بیدار بشم و بشینم سر میز صبحونه و مادرم برایم توی چاییم شکر بریزه و برای خوردن یک لقمه نون وپنیر  ناز بکنم.

.

.

.

صبح ها با صدای زشت زنگ ساعت بیدار میشم و صد بار میگم پاشو دیر شد تا اهالی خونه را بیدار کنم وچایی دم نشده ای میخورم و با سرعت از خونه میام بیرون و راستشو بخواهید زیاد هم با پسرم سر نخوردن صبحانه بحث نمیکنم چون همیشه دیره .

دلم به این اندازه تنگ شده

                                                                 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت12:39توسط ماندانا | |