تبليغاتX
ام اس خاموش

ام اس خاموش

٪ کامپیوترم کماکان مشکل داره ..............چندین نوبت ویندوز نصب کردیم ولی مشکل کامل حل نشده .

٪ همسر گرامی سر کار مشکل پیدا کرده در نتیجه صبح ها ساعت ۱۰ میره و ساعت ۲ بعدازظهر میاد خونه و چون از وبلاگ من اطلاعی نداره نمیتونم زیاد به دنیای مجازی بیام .

٪ پسرم دیگه با سواده و با دقت نوشته های منو می خونه  و سیل سوالات مختلفه که  به سوی من سرازیر میشه که واقعا برای خیلی هاشون  جوابی ندارم

٪ توی این چند روزه شدید دنبال کار تعویض مدرسه سال بعدم بودم که به خیر و خوشی جابجا شدم و از شر مدیر عتیقه پارسال راحت شدم  و از همه مهمتر رفتم بهترین مدرسه دولتی منطقه  که خیلی هم به خونه ام نزدیکه

٪ بازم بگم ؟

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت18:36توسط ماندانا | |

کامپیوترم بد جوری قاطی کرده ..........................

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت12:9توسط ماندانا | |

سگ بع بع می کرد. گاوه میو میو  میکرد ...........گوسفند واق واق می کرد

و همه انها يک صدا فرياد می زدند حسنک کجايی؟!
شب شده بود اما حسنک به خانه نيامده بود.حسنک مدت های زيادی است که ديگر به خانه نمی ايد.

او به شهر رفته و در انجا شلوار جين و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی اينه به موهای خود ژل می زند.

ديروز که حسنک با کبری چت می کر‌‌‌‌د،کبری گفت که تصميم بزرگی گرفته است.کبری تصميم داشت ديگر با حسنک چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس هميشه پای کامپيوتر نشسته بود و چت می کرد.پتروس ديد که سد سوراخ شده اما انگشت او درد ميکرد چون زياد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ديگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصميم گرفت با قطار به ان سرزمين برود اما کوه روی ريل ريزش کرده بود.

ريزعلی ديد که کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت.ريزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در اورد.ريزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.

قطار به سنگ ها بر خورد کرد و منفجر شد.کبری و مسافران قطار مردند اما ريزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مانند هميشه سوت و کور بود.

الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ريزعلی مهمان نا خوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله مهمان ندارد،او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سير کند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.او کلاس بالايی دارد او مهمان های پول داری دارد. او اخرين بار که گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گله ای به دل ندارد چون دنيای ما خيلی چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است که ديگر در کتاب های دبستان ان داستان های قشنگ وجود ندارد 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت10:59توسط ماندانا | |

چند روزی عازم سفرم به خاطر همین به پیشواز روز مادر رفتم .

    خدایا

           هزاران بار به خاطر اینکه طعم شیرین مادری را چشیدم ازت متشکرم

                                                روز مادر مبارک

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت14:13توسط ماندانا | |

دیروز فیلم روز سوم را دیدم . خیلی وقت بود از دیدن فیلمی لذت نبرده بودم . فیلم قشنگی بود .

البته برای کسی مثل من که زمان جنگ توی جنوب زندگی کرده  و جنگ و عراقیهای مقیم ایران را از نزدیک دیده جالب بود .

گویش جنوبی ، فرهنگ جنوبی و .......... تو فیلم خیلی جالب نشون داده شده بود .

دیدنشو به همه پیشنهاد می کنم.

 پی نوشت: طلای عزیزم (خانم نویسنده ) امیدوارم هرچی سریعتر خوب بشی و به دنیای مجازی برگردی و از خدا می خواهم که آخرین باری باشه که به پالس تراپی احتیاج داشته باشی  

+نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت9:23توسط ماندانا | |

کسی با اسم مردانه به من ایمیل زده و از من خواسته که در مورد ازدواج بهش کمک کنم .

به نظر شما کجای نوشته های من به این کار می خوره؟

+نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت22:11توسط ماندانا | |

گل هر آرزو رفته از رنگ وبو

                          من شدم رودخونه دلم یک مرداب

+نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت22:52توسط ماندانا | |