تبليغاتX
ام اس خاموش

ام اس خاموش

انگار همین دیروز بود که از جشن شکوفه های پسرم نوشتم .

ولی امروزنوبت نوشتن از جشن الفبا شد.

همه بچه ها شعر و دکلمه و............. می خواندند و صد البته که والدین هم کیف می کردند.

پیش خودم فکر کردم که عجب گذر عمر سریعه               

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت13:38توسط ماندانا | |

بازهم پرنس عزیز به من لطف کرد و به بازی جدیدی منو دعوت کرد ( نمیدونم کی این بازی ها را راه انداخت ولی هر چی هست خیلی جالبه)

من بیشتر ازهمه چیز از حجم زیاد آب وحشت دارم. با اینکه شنا بلدم وقتی میرم استخر به قسمت عمیق که نگاه می کنم وحشت می کنم.

ترس دیگه و دایمی من از دست دادن اطرافیانمه ، تلفن بی موقع و صدای زنگ در بی موقع بدجوری منو میترسونه

قبل از اینکه مبتلا به ام اس بشم  از بیماری می ترسیدم . الان نمیگم نمی ترسم ولی خیلی کمتر از آدمهای سالم می ترسم

ترس آخرم هم ترس از تاریکیه .

منم هم خانم نویسنده ، میراکل ، پونه ، زهرا  و سیر عزیز را به ادامه این بازی دعوت می کنم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت23:35توسط ماندانا | |

اوضاع و احوال کارم حسابی ریخته بهم و خیلی کلافه و ناراحتم . حوصله هیچ کاری ندارم

                                            برام دعا کنید

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت9:55توسط ماندانا | |

امروز  ۱۷ اردیبهشت ۲ سالانه همراهی من با ام اس است .

دو ساله که  بعد از ۳ تا دکتر متخصص چشم و ۱ متخصص مغز واعصاب یک دکتر خیلی جوان متخصص چشم ، توی یک درمانگاه خیریه توی چشمام نگاه کرد  و گفت خانم شما ام اس داری.

فقط دوستان ام اسی میدونند زندگی با سایه ام اس چقدر سخته گاهی این سایه انقدر بزرگ میشه که هیچ نوری را حس نمی کنی و حتی مفهوم نور و روشنایی یادت میره .

همه مشکلات و محدودیات یک طرف از دست دادن اعتماد به نفس یک طرف.

باز هم خدایا هزار بار ازت متشکرم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت10:1توسط ماندانا | |

از طرف پرنس عزیز دعوت شدم به بازی آرزوها

تمام روز جمعه فکر کردم که چه آرزوهایی دارم . و آرزوهای اکثر دوستان را یادم آمد ولی خوب من از وقتی که ام اس گرفتم دیگه آرزویی ندارم .

سالهای پیش و بدور از ام اس خیلی آدم رویایی و حتی بلند پروازی بودم و حتی برای چندین سال آینده ام برنامه و آرزو داشتم ولی الان دیگه آرزوی رویایی ندارم .

آرزوی اصلی من سلامتی است بیشتر از همه برای پسرم و خانواده ام و خودم و در نهایت تمام آشنایان و دوستان .

یک آرزوی دیگه ای هم دارم اونهم اینه که دوست دارم تک تک دوستان مجازی دنیای وبلاگی را از نزدیک ببینم .

منهم از دوستان عزیزم : میراکل عزیز ، خانم نویسنده عزیز ، پونه عزیز  ، الیگا عزیز و مریم (ام اس و یک دل تنها ) میخواهم که  بازی آرزوها را ادامه بدهند.

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت10:0توسط ماندانا | |

معلم اظیضم

به من خاندن و نوشطن عاموختی

      حذار بار اضط ممنونم .

 این اس ام اسو یکی از شاگردهایم برایم فرستاده

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت11:12توسط ماندانا | |

طرح جدید مبارزه با بد حجابی که حرف روزه منو یاد خاطره ای انداخت

زمان دانشجوییم یعنی زمان قبل از رییس جمهوری خاتمی خیلی بگیر بگیر بود خصوصا ماه محرم که پاسدارها سنگ تموم میگذاشتن .

سر پل تجریش یک مینی بوس میگذاشتند و هر دختر جوانی رد میشد میگرفتند .

چون اون موقع خیلی تنوعی توی مانتو و کفش و شلوار نبود در نتیجه  به صغیر و کبیر رحم نمی کردند و هر کی توی مسیر بود می گرفتند.

یک روز من از دانشگاه داشتم میومدم که دیدم بله یک مینی بوس و تعداد فراوانی خانمهای پاسدار ایستادند و راه فرار هم نیست و خوب بهم گفتن سوار شو

منهم مثل بچه های خوب و حرف گوش کن رفتم که سوار بشم دیدم ای بابا مینی بوس پره

راننده مینی بوسه هم که کلافه شده بود سرم داد کشید که تو چرا سوار مکیشی مگه نمی بینی مینی بوس پره؟ برو پایین

منم از خدا خواسته فرارو بر قرار ترجیح دادم 

+نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت10:33توسط ماندانا | |

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

 

                          فروغ فرخزاد

+نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت14:1توسط ماندانا | |

دیشب داشتم فکر می کردم که این سال تحصیلی خیلی بهم سخت گذشت اول ازهمه پسرم کلاس اول بود و هر روز کلی از وقتم صرف التماس کردن برای اینکه درسشو بخونه می کردم و هر روز که امتحان داشت من کلی نگران بودم و دوم مشکلات محل کارم و مدیر روانی که امسال داشتیم .

با خودم عهد کردم از سال دیگه اگر رفتم مدرسه ای و دیدم مدیرش با سن حدود ۵۰ سال هنوز ابروی پیوسته و در عین حال پاچه بزی داره یک لحظه هم اونجا نمونم و برم مدرسه دیگه ای که یکدفعه این شعر  از صائب تبریزی به ذهنم رسید

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده نخورده در رگ تاک است

 

+نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت11:41توسط ماندانا | |