تبليغاتX
ام اس خاموش

ام اس خاموش

دوستان عزیز و گلم سلام

از اینکه با وجود کم لطفی من به سراغم میایید و احوالم را می پرسید ممنونم.

من خداروشکر خوبم و کماکان زندگیم  به همون نحو در جریانه . هفته ای یکبار آونکس و هر روز صبح قرص های رنگارنگ میخورم.

داشتن این وبلاگ برام یکجورایی انرژی منفی شده شاید دارم از خودم ویا بیماریم فرار میکنم ولی به هر حال برای به جریان انداختن این وبلاگ زیاد حس خوبی ندارم.

شاید یک وبلاگ دیگه با یک اسم دیگه را شروع کردم ولی اون چیزی را که مطمئنم اینه که با وبلاگ ام اس خاموش می خواهم خداحافظی کنم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت10:5توسط ماندانا | |

بازهم با سرعت نور امسال هم مثل سالهای دیگه گذشت وتمام شد . من سالی که گذشت تابستان  خیلی بدی را بیماری گذروندم .

امیدوارم هیچ بیمار ام اسی در سال ۸۸ حمله نداشته باشه و یا حداقل امسال سال پیدا کردن داروی قطعی این بیماری باشه.

دوستان گلم عیدتون مبارک

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت21:31توسط ماندانا | |

مرد جوانی

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد  که زیباترین قلب را در آن  شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان   در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب  تو به زیبایی قلب من نیست

مرد جوان  و  بقیه ی  جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او  برداشته شده  و  تکه هایی  جایگزین  آنها شده  بود.  اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند  و  با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد  اشاره  کرد  و  با خنده  گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است

پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم  به نظر  می رسد  اما من هرگز قلبم  را  با قلب تو  عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.  گاهی او  هم  بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند  گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی  بخشیده ام  اما  آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و  بخشی  از  قلب  پیر و زخمی  خود را جای  زخم قلب مرد جوان گذاشت.  مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

تهیه شده از کتاب: هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت10:22توسط ماندانا | |

این مدت که بخاطر مادربزرگم بیشتر بیمارستان میرم پیش خودم فکر می کنم که این پیشرفت علم پزشکی و بودن انواع و اقسام دستگاه ها اصولا خوبه یا بده؟

اگر چندین سال قبل بود مادربزرگم مدتها بود که از این دنیا رفته بود و ما ناراحت بودیم الان هم که میریم دیدنش و میبینیم که چند تا لوله و ........با انواع دستگاه ها بهش وصلند و دایم التماس میکنه که منو از اینجا ببرید باز هم ما خیلی ناراحتیم.

دکترش میگه به محض اینکه دستگاه تنفس را قطع کنیم کار تمومه .

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت17:37توسط ماندانا | |

خانه مادربزرگم تقریبا خیابان بقلی خانه ماست . من به زور سالی ۳-۲ بار بهش سر میزدم.

الان مادر بزرگم بیمارستان و بخش آی سی یو است و تقریبا بیهوش و من هر روز بهش سر میزنم ودایم به خودم میگم چرا وقتی که سرحال بود و به من میگفت چشمام به دره که یکی از نوه ها بیاد و بهم سر بزنه قدر اون زمان را ندانستم.

چقدر همه چیز سریع اتفاق میفته

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت15:48توسط ماندانا | |

فکر کنم غیبتم از غیبت کبری هم گذشته................

شکر خدا خوبم و شدیدا مشغول روزمرگی .

دکترم برایم یکسری آزمایش نوشت و هر چی بهش گفتم توی این آزمایش ها دنبال چی هستی جواب درست حسابی بهم نداد.

آزمایش میزان اسید فولیک و ویتامین ‌ب دوازده خون . که مقدار ویتامین ب من خیلی پایین بود.

دوستان ام اسی اطلاعی از ارتباط بین اسید فولیک و ویتامین های گروه ب با ام اس دارند؟

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت10:28توسط ماندانا | |

قالب قبلی بد جوری برایم تداعی کننده روزهای بد تابستان بود.گفتم شاید عوض کردن قالب بد نباشه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:21توسط ماندانا | |

مدتیه که سرم خیلی شلوغه و واقعا باورم نمیشه که فرصتی حتی برای این دنیای مجازی که ۴ ساله باهاش زندگی کردم پیدا نمی کنم.

دوباره زندگیم رفته روی دور تند............مسافرتی به کیش داشتم که واقعا خوش گذشت با یکی از دوستانم که مجرده ...............کنسرت گروه آریان که واقعا خوب بود...................این تعطیلات هم که شمال بودم و هوا عالی..................

زندگی با دور تند همراه با چشمهای تار...........

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت0:42توسط ماندانا | |

اعتبار گواهینامه رانندگیم یک یکماهی بود که تموم شده بود و من از ترس قسمت معاینه چشم سراغش نرفتم.

دیشب رفتم دکتر و دکتر بهم گفت چشم راستت ضعیفه چرا عینک نمیزنی؟ منم با هزار ترس و لرز گفتم باشه میزنم. بعدش دکتره که خدا عمرش بده آدم بد پیله و بدقلقی نبود گفت برایند دو تا چشمت خوبه و میتونی رانندگی بکنی ولی پیگیر عینک باش .

کاش واقعا مشکل چشمم با زدن یک عینک ساده حل میشد.

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت10:2توسط ماندانا | |

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."  

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت14:4توسط ماندانا | |